برای هم چتر باشیم
چتر عشقی برای همه ی عاشقان
دنبال وجهی می گردم
که تمثیل تو باشد
زلالی چشم هایت
مهربانی دست هایت
نوازش گندمزارنگاهت
و همین چیزهای بی پایان
نمی دانستم دلتنگیت
قلبم را مچاله می کند
نمی دانستم وگرنه
از راه دیگری
جلوی راهت سبز می شدم
تمهیدی، تولد دوباره ای، فکری
تا دوباره
در شمایلی دیگر
عاشقت شوم.
کاش گفته بودم دوستت دارم؟
دو چتر ساده و عاشق، دو دست پاک و نجیب
دو چتر سایه هم را همیشه در تعقیب
دو چتر آبی و قرمز، چهار چشم قشنگ
و دستهای موازی ، و شانه های اریب
به رغم حادثه های کمین نشسته به راه
و جاده های همیشه پر از فراز و نشیب
چقدر شانه به شانه ، به پای هم رفتند
به روی جاده، دو عاشق، دو دل، دو نیمه ی سیب !
و آسمان حسود، آسمان بغض آلود
و آسمان دو دستش همیشه در تخریب
تمام بغض خودش را به چتر ها کوبید
سکوت جاده عقب رفت با صدای مهیب
غروب دهکده از عمق فاجعه، پر شد
و عشق مثل همیشه، کشیده شد به صلیب
کنار جاده دو عاشق، دو دست خون آلود
دو چتر صاعقه خورده، شکسته، خیس، غریب...
گریه کار کمی ست برای توصیف نداشتنت …
دارم به رفتار پرشکوهی شبیه به مرگ فکر می کنم …
.
.
.
یادم باشد امشب بعضی از آرزوهایم را دم در بگذارم تا رفتگر با خود ببرد!
بیچاره او!
مابقی را هم با خود نقدا به گور میبرم!
مابقی همان آرزوی باتو بودن است!
نترس جانکم!
حتی آرزوی داشتنت را هم به کسی نمیدهم!

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را درتمام آن منطقه دارد. جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشهای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیدهاند. مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیرمرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام میتپید اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکههایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نکرده بودند برای همین گوشههایی دندانه دندانه در آن دیده میشد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکهای آن را پر نکرده بود، مردم که به قلب پیرمرد خیره شده بودند با خود میگفتند که چطور او ادعا میکند که زیباترین قلب را دارد؟
ادامه مطلب
اولين روز باراني را به خاطر داري؟
غافلگير شديم
چتر نداشتيم
خنديديم
دويديم
و به شالاپ و شلوپ هاي گل آلود عشق ورزيديم…
دومين روز باراني چطور؟
پيش بينياش را کرده بودي
چتر آورده بودي
من غافلگير شدم
سعي مي کردي من خيس نشوم
و شانه سمت چپ تو
کاملاً خيس بود…
سومين روز چطور؟
گفتي سرت درد ميکند
حوصله نداشتي سرما بخوري
چتر را کاملا بالاي سر خودت گرفتي
و شانه راست من کاملا خيس شد…
چند روز پيش را چطور؟
به خاطر داري؟
که با يک چتر اضافه آمده بودي؟
و مجبور بوديم براي اينکه پين هاي چتر
توي چشم و چالمان نرود
دو قدم از هم دورتر برويم…
فردا ديگر براي قدم زدن نمي آيم
تنها برو …
من از طوفان نمي ترسم
از اين آتشفشان هرگز هراسي در دل من نيست
پناهي امن دارم من
ز تنهايي نمي ترسم
نگاهم يك كبوتر بچة تنهاست
وليكن جنگلي را آشيان دارد
دو دستم گرچه سرما خوردة پاييز
ولي خورشيد را در آسمان دارد
من از مردن نمي ترسم
دلم زنده است با عشقت
ز درياها نمي ترسم
نجاتم مي دهد چشمت
تو هم يك خانه ی محكم درون قلب من داري
مبادا كوچ بنمايي، دل من را بلرزاني
دلــــــــم . ..
وقـــــتـﮯ
شـــــــعرﮯ بیــــــاید و
تــــو
میــــــان آن نبــــاشــــﮯ ..
واژه را ..
به تازیانه می گیرم !
اگر ..
در ذهنم ..
جز به یاد تــــــــــــو جاری شود !!
دیوارها
هرقدر هم بلند باشند
اسیرت نمی کنند،
ما پرواز را آموخته ایم
بیا تا دور دست ترین قله ها پرواز کنیم
و دل انگیز ترین آواز را سر دهیم
من،
رویایی دارم،
به رنگ راز آلود ترین غروب
و طعم عجیب ترین سکوت
شوق بودن با تو
از من آدمی ساخته که غروبها را می فهمد
و تنهایی درختها را احساس می کند
شوق بودن با تو
هر روز ویرانم می کند
تو هم می دانی، عاقبت چگونه خواهم سوخت
در آتشی که گرما بخش زندگی توست
آخرین آواز را سر می دهم:



در دلم آرزوی آمدنت می میرد
دوباره شاعر شدهاند
از کدامسو نزدیک میشوی؟


جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمییافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه هنگامیکه دلباختگی او را دید و جوان را ساده و خوش قلب یافت، به او گفت: پادشاه اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بندهی مخلص خدا هستی، خودش به سراغ تو خواهد آمد.
ادامه مطلب








ادامه مطلب
وقتي نگاه عاشق کسي به توست
مي بيني اما، دلت بسته به مهر ديگريست
بي اعتنا مي گذري و
عاشقانه به کسي مي نگري...
که دلش پيش تو نيست؟!!
من اینجام ... با توام
همینجا نزدیک تو ... نزدیکتر از فاصله دراز کردن دستانت
در را باز کن .... من میمانم و چشمانت

ادامه مطلب
یک روز آموزگار از دانشآموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق میدانند.
در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیستشناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپه رسیدند درجا میخکوب شدند.






در خاطری که ” تویـــی ” دیگران فراموشند ،
بگذار در گوشت بگویم
” میـــخواهــمــــــــت ” …
این خلاصه ی ،
تمام حرفای عاشقــــانه دنـــیاست …!!!
و ابرها را تا چشمهایم پایین
عشق را در کجای دلم .....
پنهان کرده ای که :
هیچ دستی به آن نمیرسد !
به علت بارش بی وفایی، جاده عشق لغزنده است، لطفا بامحبت حركت كنید!!!
سر روی شانه های مهربانت بگذارم تا دیگر از گریه كم نشوم . تو مرا
به دیار محبتها بردی و صادقانه دوستم داشتی پس بیا و باز در این راه
تلاش كن اگر طاقت اشكهایم را نداری . در راه عشقی پاك تر و صادقانه تر،
زیرا كه من و تو ما شده ایم پس نگذار زمانه بیرحم دلهایی را كه از هم
جدا نشدنی است را به درد آورد... دلم را به تو دادم و كلیدش را به سوی
آسمان خوشبختی ها روانه كردم. چه شبها كه تا سحر به یادت با
گونه های خیس از دلتنگی ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس
كشیدم. پس تو ای سخاوت آسمانی من ...
مرا دریاب كه دیوانه وار دوستت دارم...
نازنین من...
از عشق مکن شکوه که جای گله ای نیست








می خواهم و می خواستمت تا نفسم بود

ادامه مطلب

ب : گوسفند
پ : گوزن
ت : اسب
ادامه مطلب

ادامه مطلب
خداوندا ، جای سوره ای به نام “عشق” در قرآن تو خالیست
که اینگونه آغاز شود :
و قسم به روزی که دلت را میشکنند و جز خدایت مرهمی نخواهی یافت.
سلام... این وبلاگ مال همه ی عاشقای دنیاست. دلم میخواد هرکی میاد به یاد عشقش که میدونم صددرصد همگی عاشقید، یه پیام عاشقونه بذاره و حرفش رو همینجا واسه عشقش بزنه. فرض کنید این یکی از هفت خوان عشقه که میخواید طی کنید و به عشقتون برسید.(واسه اونایی گفتم که تنبلن و حوصله ندارن دو خط تو این وبلاگ خط خطی کنن!!!!!!). مرسی دوستان خوبم.
چتر نیلوفری تان سایبان عشقتان
یه روز بهم گفت: «میخوام باهات دوست باشم؛ آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام».
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام».
یه روز دیگه بهم گفت: «میخوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام».
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام».
یه روز دیگه گفت: «میخوام برم یه جای دور، جایی كه هیچ مزاحمی نباشه.
بعد كه همه چیز روبراه شد تو هم بیا. آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام».
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره میدونم. فكر خوبیه. من هم خیلی تنهام».
یه روز تو نامهش نوشت: «من اینجا یه دوست پیدا كردم. آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام».
براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم: «آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام».
یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی كنم.
آخه میدونی؟...................... من اینجا خیلی تنهام».
براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم: «آره میدونم. فكر خوبیه. من هم خیلی تنهام».
حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم و چیزی که بیشتر
خوشحالم می کنه اینه که نمی دونه من هنوز هم خیلی تنهام.
قالب وبلاگ | Coeur |